تبلیغات
BEN10 - داستان انتقام جادگر پیر

داستان انتقام جادگر پیر

چهارشنبه 10 خرداد 1391 08:09 ق.ظ

نویسنده : حسن زنگوله چی
روزی از روزها زنی به نام جولی در شهری خیلی زیبا زندگی می کرد، جولی زن مهربان و  شجاعی بود. روزی دختر پادشاه در خطر آتش سوزی بود و جولی با شجاعت دختر پادشاه را نجات  داد. دختر پادشاه جان سالم به در برد ولی جولی صورتش سوخت ...
نوسنده: حسن زنگوله چی

داستان انتقام  جادوگر پیر

نویسنده :  حسن  زنگوله چی

روزی از روزها زنی به نام جولی در شهری خیلی زیبا زندگی می کرد، جولی زن مهربان و  شجاعی بود. روزی دختر پادشاه در خطر آتش سوزی بود و جولی با شجاعت دختر پادشاه را نجات  داد. دختر پادشاه جان سالم به در برد ولی جولی صورتش سوخت. سربازها جولی و دختر  پادشاه را نزد پادشاه بردند.  پادشاه وقتی دختر خود را دید به دخترش گفت که به اتاقش برود و دختر به اتاقش رفت و بعد از اینکه  در اتاق بسته شد، پادشاه گفت:« تو کالسکه دختر مرا به آتش کشیدی و بعد دخترم را نجات دادی. درست است که صورتت سوخته است ولی این چیزی را عوض نمی کند. من تو را اعدام  نمی کنم ولی دستور می دهم  که  تو را برای همیشه از شهر بیرون کنند».

سربازها به دستور شاه، جولی را از شهر بیرون کردند. جولی خارج از شهر در جنگل راه می رفت تا جایی بی  خطر برای استراحت پیدا کند که ناگهان چشمش به یک کلبه افتاد. وقتی جولی وارد آن کلبه شد خیلی گرسنه بود. او در کلبه یک قابلمه دید.  جولی از شدت گرسنگی تمام  غذای قابلمه  را خورد و کم کم  به خواب رفت و  وقتی از خواب بیدار شد، دید که در جایی پر از  معجون های عجیب و غریب و یک جادوگر قرار دارد. جولی بلند شد و گفت:« اینجا کجاست؟» و جادوگر پاسخ داد:« اینجا محل زندگی من است.» جادوگر ادامه داد:« راستی من می دانم که تو می  خواهی  از  پادشاه انتقام بگیری. من چند روز دیگر خواهم مرد و می توانم تا آن روز قدرتم را به تو اعطا کنم و تو می توانی  با استفاده از این قدرت به خواسته ات برسی.»  جولی وسط حرف جادوگر پرید وگفت:« خواهش  می کنم  این کار بکن،  من  به قدرت تو  نیاز  دارم.» جادوگر عصبانی شد و  گفت :« اما من برای  اینکار  دو  شرط  دارم. خوب به حرف های من گوش کن؛شرط اولم این است که وقتی  من مردم مرا در اینجا دفن کنی  و شرط دوم  که خیلی برایم مهم  است این است که  با جاروی جادویی ام خوب رفتار کنی اگر این شرط ها را انجام ندهی  به یک سنگ تبدیل می  شوی.» جولی شرط ها را قبول کرد.

چند روز  گذشت وجادوگر در  حال مرگ بود.  او  یک روز قبل از مرگش قدرتش را به جولی  داده بود.

جولی میخواست با قدتش  سمی درست کند که وقتی سم را در غذای پادشاه بریزد، او بمیرد.

بالاخره جولی در 80 سالگی سمی را که میخواست، درست کرد. او  از  قبل نقشه ورود به قصر را  کشیده بود. وقتی هوا تاریک  شد، جولی سوار بر جاروی  جادویی  اش به  قصر رفت. اما وقتی به آنجا رسیر دید که دشمن به شهر حمله  کرده و مردم را می کشد. جولی با  خودش گفت نجات مردم از  انتقام  من مهم تر است. جولی تمام نیرویش را برای نجات  مردم  به  کار برد. وقتی دشمن شکست خورد همه مردم دور جولی جمع شدند تا از اوتشکر کنند و او را به پادشاه نشان  بدهند، پادشاه هم برای دیدن جولی به آنجا رفت.  پادشاه وقتی جولی را دید او را شناخت و  گفت:« آه جولی من سال هاست که دنبال تو می گردم و تمام سربازهایم را برای یافتن تو  فرستاده بودم تا به تو بگویم  من زود تصمیم گرفت. دخترم  به من  گفت که تو  کالسکه را به آتش نکشیدی و فقط می خواستی او را نجات بدهی.»

اما جولی  دیگر زنده نبود، چون او تمام نیرویش را برای نجات مردم به کار برده بود.

مردم برای احترام به جولی مجسمه بزرگی از او ساختند و آن را درست جلوی  در قصر گذاشتند.

پایان


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -