تبلیغات
BEN10 - داستان شنگول و منگول (به روایت امروزی) - قسمت 2

داستان شنگول و منگول (به روایت امروزی) - قسمت 2

جمعه 2 دی 1390 09:57 ب.ظ

نویسنده : حسن زنگوله چی
ادامه قسمت 1 رو می تونین اینجابخونین.
نظر یادتون نره
حبه انگور گفت : داشتم می خوندم براتون : 2 تا حیوون من و تو ....... زیر بارون من و تو
ناگهان صدای زنگ تلفن بلند شد . شنگول گوشی رو برداشت و دید یه صدای نکره ی نتراشیده نخراشیده از پشت خط می گه : شما در قرعه کشی بزرگ شرکت تبرک برنده ی یک دستگاه خود روی سواریه سمند شدید . الان می دم حمید جایزتون رو براتون بیاره دم در و داد زد " حمید " ....... شنگول خیلی خوشحال شد و گفت آدرس دارید ؟ ..... آقا گرگه : من که ندارم ولی حمید داره . شنگول تشکر کرد و گوشی رو گذاشت و هر 3 بزغاله شروع به پایکوبی کردند ( خوش بحالشون ، عجب شانسی داشتن ، اون موقع منه فلک زده ی بخت کور ، 2 ساله منتظرم تا تو قرعه کشی بانک ملی یه ویلا ببرم ، اینجاست که می گن شتر در خواب بیند پنبه دانه ، البته نمی دونم شایدم اینو نمیگن ، یه چیز دیگه میگن ، اصلا به من چه ، من چه می دونم چی میگن ) . خلاصه عزیزان من ، بزغاله ها روی تراس در سکوت مطلق نشسته بودند و چشمشون به جاده خیره شده بود. کم کم از دور یه صدایی شنیدند ، بعله صدای بوق ماشین بود ، انگار حمید عروسیه عمش بود ، یه ریز بوق می زد : بوق بوق بوبوق بوق و صداها نزدیک و نزدیکتر شد . وای خدایا چه سمند ی بود ! سمند سال 85 قهوه ای لیزری ، جون می داد واسه ویراژ دادن تو کوچه پس کوچه های شهرک غرب ، مثلا" بری ایران زمین مثل منگولا هی دور بزنی ، (اونایی که باید بگیرن من چی می گم ، حتما "خودشون متوجه شدن!!!!!!! ) . خلاصه عزیزان گل من ، جونم براتون بگه که ناگهان حبه انگور هیجان زده شد و با کله به سمت در ورودی دوید ، تا شنگول و منگول بخوان بگیرنش ، اون در رو باز کرد . چشمتون روز بد نبینه حمید که از ماشین پیاده شد ، حمید نبود که ، بعله درست حدس زدید آقا گرگه بود . گرگه پرید حبه انگور رو گرفت و گفت : آی نیم وجبی راست بگو ببینم بلاخره مامانت چند تا النگو داره ؟ حبه انگور که از وحشت 4 ستون بدنش می لرزید گفت : 28 تا دست راست ، 17 تا دست چپ. گرگه در حالی که از تعجب چشمهاش گرد شده بود گفت : بی مادر بمونید الهی ، داغ النگوهاش به دلتون بمونه الهی ...... و گردن حبه انگور را فشار داد . حبه انگور فریاد کشید : آتیش به جونت بگیره ولم کن . گرگه گفت : خفه صدای بچه نیاد و سپس با یه حرکت ناجوانمردانه حبه انگور رو بلعید . شنگول و منگول که این صحنه ی خفن رو دیدند ، خیلی ترسیدند ، به سمت حیاط پشتی خونه فرار کردند ، ولی گرگه از اونها زرنگ تر بود ، پرید و منگول و گرفت : منگول گفت : تو رو خدا منو نخور ........ آقا گرگه : می خورمت .... منگول : آخه من مشکل دارم ، اگه منو بخوری دل پیچه می گیری . ..... آقا گرگه : واسه چی ؟ مشکلت چیه ؟ ...... منگول : آخه من دماغم پره ، اگه منو بخوری مریض میشی بدبخت ، معده درد می گیری ....... آقا گرگه : اشکال نداره ، آلومینیوم ام ژ دارم تو نگران من نباش....... منگول : مطمئنی ؟ خیالم راحت باشه که به سلامتیت لطمه نمی خوره ؟....... آقا گرگه : آره عزیزم ، خیالت راحت ، بهت قول شرف می دم و در کمال متانت و ادب منگول رو بلعید ...... وای وای وای چه صحنه ی دلخراش و جگر سوزی بود ، خدا نصیب دشمن آدم هم نکنه ، چه برسه به بز آدم ! منکه طاقت دیدنشو ندارم .
خوب داشتم می گفتم : از اونجا که شنگول از همه باهوش تر بود و تو مدرسه ی تیزهوشان زرت و زرت شاگرد ممتاز می شد ، یه فکربکر به سرش زد . پرید رفت تو حموم و تو وان پر از آب دراز کشید . گرگه بدجنس دله همه جا رو گشت و گشت و گشت تا به حموم رسید ، در و باز کرد و دید شنگول تو وان خوابیده ، بهش گفت : ای ول بابا ، نظافت خوب چیزیه شنگول !..... شنگول گفت : منکه شنگول نیستم ..... آقا گرگه : پس کی هست ؟..... شنگول : من سگ ماهیم ....... آقا گرگه : راست می گی ؟ ...... شنگول : کاستو بیار ماست بگیر .... آقا گرگه : دروغ نگو تو شنگولی و پرید شنگول رو با تمام هوش و ذکاوت پنهانش بلعید . بیچاره گرگه ، هم خسته شده بود هم خوابش میو مد و هم دل درد گرفته بود . ولی چون به منگول قول داده بود اول قرصشو خورد بعد یه خمیازه کشید و پرید تو تخت خانم بزی و به خواب خوش فرو رفت . 1 ساعتی گذشت . خانم بزی که خیلی لوند و خوشگل شده بود ، در حالی که تو دلش با خدا راز و نیاز می کرد و می گفت : خدایا بارالها، از سرلطف و کرمت به من حقیر رحم کن و با این قیافه ی جدید یه شوهر دبش و فابریک نصیبم کن . من بز قانعی هستم اهل زندگیم شرایط خاصی هم ندارم ، فقط جوون باشه ، پولدار باشه ، مهندس باشه و از همه مهمتر بی پدر مادر باشه که اصلا" حوصله ی مادر شوهر خواهر شوهر رو ندارم ...... به خونه رسید ، دید وای در بازه بند دلش پاره شد با دلهره رفت تو و متوجه شد که بچه ها نیستند ، عصبانی شد و گفت : ور بپرید الهی ، داغتون به دلم بمونه الهی ، درد بی درمون بگیرید الهی ، ایدز بگیرید الهی ... دق مرگم کردید ، آخه تا وقتی اون بابای خدا بیامرزتون زنده بود از دست اون و فک و فامیلاش می کشیدم حالا هم که اون به رحمت خدا رفته و شرش از سرم کم شده ، شما ها جوون به سرم کنید . ای خدا ، اینار و هم بکش تا من راحت شم . همینطور که غر غر می کرد صدای خروپف شنید . گوشاشو تیز کرد ، صدا از طبقه ی بالا بود . خانم بزی ترسید ، آسته آسته از پله ها بالا رفت به اتاق خواب رسید ، یکهو چشمش به آقا گرگه افتاد و دید شکمش مثل شکم کبری خانم که پارسال 6 قلو زائیده بود ورم کرده . شصتش (نمی دونم شایدم سبابش )خبر دار شد . رفت گوش گرگه رو گرفت و گفت : یالا ای ظالم ، ای نامرد ، ای بدذات بچه هامو پس بده ..... گرگ: دهه زرنگی؟ نمی دم ، تازه خوردمشون ...... خانم بزی: کوفتت بشه الهی ، نده به جهنم به درک اسفل السافلین ، منم الان زنگ می زنم 110 تا پلیس بیاد....... گرگه : هه هه هه چرا 110 زنگ می زنی ؟ مگه 3 تا نیستند ؟ خوب زنگ بزن 330 تازه تا پلیس بیاد، بچه ها 2 سری بازیافت شدن!!!!
خانم بزی زنگ زد 110 : گارد کوهستان بفرمائید....... خانم بزی : الو آقا پلیس گرگه بچه هامو خورده .....پلیس : خوب این که چیزی نیست حتما " گرسنه بوده ...... خانم بزی : حالا من چیکار کنم ؟ ..... پلیس : بهش بگو بچه ها رو تف کنه تا ما بیاییم .... خانم بزی : شما کی میاین؟ ..... پلیس : تا فردا شب حتما " میایم .... خانم بزی: باشه خدافظ ...... پلیس : خدافظ ... خانم بزی به گرگه گفت یالا بچه هامو تف کن گرگه گفت نمی کنم تو هم هر غلطی دلت می خواد بکن . خانم بزی گفت : باشه یادت باشه خودت خواستی ها و ناگهان پرید و طی یه عملیات غافلگیر کننده با شاخهای تیزش کوبید به سر آقا گرگه . آقا گرگه مادر مرده بیهوش شد . خانم بزی اول می خواست قیچی بیاره و شکم گرگه رو پاره کنه ولی با خودش فکر کرد ، تو عصر تکنولوژی که علم پزشکی اینهمه پیشرفت کرده ، هیچ خری بی دلیل عمل باز نمی کنه . در نتیجه تصمیم گرفت گرگه رو لاپاروسکوپی کنه . با دقت هر چه تمامتر شروع به کار کرد ، و بعد از یک تلاش بی وقفه بچه ها رو تک تک از لوله لاپاروسکوپی کشید بیرون . بعد هم 2 تا بخیه به دل آقا گرگه زد و یه گاز استریل کوچولو گذاشت رو زخماش (آخه چقدر این خانم بزی مهربونه ، درد و بلاش بخوره به جون من و شما ) خلاصه عزیزانم بچه ها بوی گند گرفته بودند . خانم بزی بردشون حموم و حسابی کیسه زد به تنشون و اونا شدند مثل 3 تا بزغاله ی آدم حسابی . دردسرتون ندم ، خانم بزی و بچه ها چون خیلی به بهداشت و حفظ محیط زیست اهمیت می دادند، گرگه رو انداختند تو کیسه زباله و گذاشتند دم در تا ساعت 9 ماشین آشغالانس ببرتش . بعداز این اتفاق تلخ و جانسوز سالهای سال درکنار هم به خوبی و خوشی زندگی کردند . راستی تا یادم نرفته بگم که خانم بزیه بنده خدا بعد از این ماجرا دماغشم عمل کرد و پوست صورتشم کشید ولی بازم شوهر گیرش نیومد و انقدر از بی شوهری گریه کرد تا چشماش آب مروارید آوردند .
خوب دوستای عزیزم امیدوارم که از قصه ی امشب هم خوشتون اومده باشه و درس عبرت گرفته باشید . آرزو می کنم خواب های خوب و تمام رنگی ببینید.


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 2 دی 1390 10:01 ب.ظ