تبلیغات
BEN10 - داستان شنگول و منگول (به روایت امروزی) - قسمت 1

داستان شنگول و منگول (به روایت امروزی) - قسمت 1

جمعه 2 دی 1390 09:54 ب.ظ

نویسنده : حسن زنگوله چی
دوستای عزیز و گلم سلام
امشب می خوام براتون قصه ی شنگول منگول رو تعریف کنم . حتما" خودتون تا حالا 100000 بار این قصه رو شنیدید ، پس برای 101000 بار هم بشنوید ( من با تمام وجودم و از طرف خودم و جد و آبادم از شما عذ رخواهی می کنم( .....
دوستای عزیز و گلم سلام
امشب می خوام براتون قصه ی شنگول منگول رو تعریف کنم . حتما" خودتون تا حالا 100000 بار این قصه رو شنیدید ، پس برای 101000 بار هم بشنوید ( من با تمام وجودم و از طرف خودم و جد و آبادم از شما عذ رخواهی می کنم (
مثل قصه ی گذشته که گفتیم یکی بود و یکی نبود و به این نتیجه رسیدیم که به ما چه که چند تا بود ( مگه ما فضول مردمیم) قصمونو شروع می کنیم.

سالها پیش که الان من دقیقا" یادم نمی یاد چند صد سال پیش بود ، در یک جنگل دور افتاده و در یک کلبه ی دوبلکس زیبا یه خانم بزی با 3 تا بچه هاش زندگی می کردند . بیچاره خانم بزی چند سال قبل شوهرش رو در یک سانحه ی هوایی از دست داده بود و بیوه شده بود . (شانس آوردیم که بیوه شده وگرنه باید می گفتیم با 30 تا بچه هاش ، خوب به من چه از قدیم گفتن فرزند کمتر زندگیه بهتر ). خانم بزی مجبور بود از کله سحر تا بوق سگ تو جنگل تاریک بچره تا بتونه به بچه هاش غذا بده. آخه اون بنده خدا سرپرست خانواده بود . هیچ کسی رو نداشت که بهش کمک کنه ،طفلکی بهزیستی هم رفته بود ولی گفته بودند اون جنگل خارج از محدوده هست و تحت پوشش نگرفتند خانم بزی رو. خانم بزی هم گفت به درک، نون بازومو می خورم و منت شما رو نمی کشم . بنده خدا خانم بزیه فلک زده ، برادر شوهر هم نداشت که خودشو بندازه گردن اون و سر و سامان بگیره . و در نهایت مجبور بود برای گذران زندگی مثل گاو بچره. خانم بزیه قصه ی ما خیلی خوش سلیقه بود ( خونه زندگیش مثل خونه ی ما که نبود ، خیلی شیک بود . همه ی فرشهاش ابریشم بودند با نقش بز کوهی ، مبلها همه استیل ، لوسترها برنز) اسم بچه هاش به ترتیب سن ، شنگول (8 ساله )، منگول (6 ساله )و حبه انگول ( بی سواد انگول نه انگور 4 ساله ) بودند. ماشاالله چه بچه هایی با ادب ، فهمیده ، متشخص و از همه مهمتر باهوش . شنگول تو مدرسه ی فرزانگان (استعدادهای درخشان ) درس می خوند . هیچ بزی به پای شنگول نمی رسید . منگول هم پیش دبستانی بود و حبه انگور می رفت مهد کودک غیر انتفاعیه " غنچه های خر ، گاو، الاغ" . این بچه ها تنها عیبی که داشتند این بود که خیلی شیطون بودند . خانم بزی مدام حرص می خورد و می گفت : شنگول ذلیل بمیری الهی ، کم بالا پایین بپر. منگول درد بی درمون بگیری بچه ، آخه چقدر باید بگم از دیوار صاف بالا نرو . حبه انگور یه دقیقه بتمرگ تا ببینم چه خاکی تو سرم می ریزم آخه....... خلاصه همش باید داد می زد . بیچاره بچه ها سرگرمی نداشتند . پلی استیشنشون که سوخته بود ، تا گیم نت هم که 10 کیلومتر راه بود . ماهواره هم که جمع شده بود ، تازه با گندی که مخابرات زده ، دیگه مزاحم تلفنیه فیل همسایه هم نمی تونن بشن . تو یه لحظه خودتو بزار جای اونا ، فکر کن یه بزی یا بهتر بگم یه بزغاله ای تو شرایط اونا . ببین چقدر دلت می گیره !!! ( وای اینوری شو یه لحظه ! ای ول بابا ، جل الخالق عجب شباهتی) بگذریم ، خلاصه یه روز صبح خانم بزی به بچه ها گفت : کوچولوهای من ، من امروز باید برم آرایشگاه ، می خوام ابروهامو تتو کنم ، شما ها تو خونه بمونید و دست به چیزی نزنید !! اگه آقا گرگه هم در زد ، مبادا درو براش باز کنیدا . بچه ها گفتند : چشم......... خانم بزی : دیگه سفارش نکنم ها...... بچه ها : چشم دیگه اه هزار دفعه که نباید بگیم آخه ...... خانم بزی : آفرین چه گل هایی دارم من . خانم بزی لباسشو پوشید و روی ماه بچه هاشو بوسید و رفت . وقتی رفت بچه ها خیلی خوشحال شدند شروع کردن به آتیش سوزوندن ، فوتبال بازی کردن و رقصیدن . تو همین حال و هوا بودند که صدای در اومد زینگ زینگ . شنگول رفت آیفون رو برداشت و گفت کیه ؟ .....گرگ : منم ......شنگول : منم کیه؟ .... گرگ : منم دیگه مادرتون غذا آوردم براتون درو باز کنید....... شنگول : ولی ما که غذا داریم ...... گرگه : خوب داشته باشید ، اینو می زارین تو فریزر ...... شنگول : آخه مامانمون گفته در رو باز نکنیم تازه دست به چیزیم نزنیم ...... گرگه : عجب بز خریه ، می گم من مامانتونم ..... شنگول : اگه ماما نمونی بگو ببینم چند تا النگو دستته ؟ ..... گرگه : 6 تا.... شنگول : هه هه هه ، تو گرگی همون گرگ بزرگی ، ما خودمون آیفون تصویری داریم تازشم مامان ما که 6 تا النگو دستش نیست . گرگه عصبانی شد و فریاد کشید لعنت بر تکنولوژی و بعد سرشوانداخت پایین و رفت .بچه ها شروع کردند به ریش آقا گرگه خندیدن . شنگول گفت : بیایین کلاغ پر بازی کنیم منگول گفت : نه تو داری پارتی بازی می کنی ، نمی شه که همش کلاغ پر ، من می خوام الاغ پر بازی کنیم . حبه انگور گفت : هر دو تون برید گمشید ، نه کلاغ پر ، نه الاغ پر، بیایید با هم آواز بخونیم .شنگول و منگول بر و بر به هم نگاه کردند (انگار تا حالا بز ندیده بودند) و به حبه انگور گفتند : باشه موافقیم. حالا چی بخونیم ؟ شنگول گفت : من می خوام کامران و هومن بشم ، منگول گفت : آخه خره تو که یه نفری ، چه جوری می خوای جای 2 نفر بخونی؟ مثل من باش که فقط می خوام ابی بشم ، حبه انگور گفت : منم می خوام شهره بشم و هر 3 با هم شروع کردند به مع مع کردن . تو این هاگیر واگیر دیدند از بیرون صدا می یاد :

-
روزنامه ، فوق العاده ، کیهان ، اطلاعات ، همشهری ، ....... خبر داغ : رسواییه فوتبالیست معروف ، روزنامه روزنامه : سفر گلزار به آمریکا ، روزنامه روزنامه ، ازدواج هدیه تهرانی با دکتر مورتون مظاهری ، روزنامه روزنامه .....

شنگول گفت : بریم یه روزنامه بگیریم تا از اوضاع سیاسی ، اقتصادی ، علمی ، فرهنگی –هنری جامعه ، آگاه بشیم . شنگول سرشو از پنجره بیرون برد و گفت : آهای پسر یه روزنامه بنداز بالا .... آقا گرگه : مگه چلاقی ، خوب بیا پایین بگیر دیگه ....... شنگول : حالا ببین چه واسه ما قیافه می گیره ها ، خیر سرمون ما یه بار تو عمر شریف و پر فتوحمون خواستیم کار علمی، فرهنگی – هنری بکنیم ، توی ورپریده نزار........ آقا گرگه : بیا پایین ، کم حرف بزن بابا، د بیا دیگه یکی بخر دو تا ببر .... شنگول : واستا ببینم چهره ی تو چقدر آشناست !! من تو رو جایی ندیدم ؟ ....... آقا گرگه در حالی که لبخند ملیح می زد گفت : منم دیگه مادرتون! غذا آوردم براتون ...... شنگول : اگه مادرمونی بگو ببینم چند تا النگو دستته ؟ ....... آقا گرگه : 7 تا ...... شنگول : برو گمشو تو گرگی همون گرگ بزرگی ، مادر ما که 7 تا النگو نداشت. آقا گرگه عصبانی شد و در حالی که تو دلش به کاشف طلا لعنت خدا رو می فرستاد ، از اونجا دور شد . 


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 2 دی 1390 10:00 ب.ظ